حديثه جونحديثه جون، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره
فاطمه فاطمه ، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

حدیثه جون دختر ناز بابا

برای تو می نویسم

  برای تو که حاضر نیستی در این گرمای داغ و طاقت فرسای تابستان چادرت را در ازای لذت خنک شدن معامله کنی و کنار بگذاری.   برای تو می نویسم، برای تو که حاضر نیستی چادرت را با لذت ظاهریِ خوش تیپ شدن، با لذت دیده شدن و با لذت پوشیدن لباس های تنگ و کوتاه و رنگارنگ عوض کنی.   برای تو می نویسم برای تو که دشواری های پوشیدن چادر را در مدرسه، دانشگاه، محل کار، کوچه و خیابان تحمل می کنی اما آن را کنار نمی گذاری.   برای تو می نویسم، برای تو که چادرت را به شایستگی در تن خود حفظ می کنی و حرمت چادر را در جامعه با شلخته پوشیدن و رها کردن آن نمی شکنی.   برای تو می نویسم، برای تو که از عمق جان باور داری که شهد...
17 شهريور 1392

رفتارهای مجازی

بزرگواران بهتر است توجه داشته باشیم:   حال در فـضـای مـجـازی که اینقدر رابطه‌ها تنگاتنگ و به عبارتی رابطه خواهر- برادری شده مسئله حجاب چگونه تفسیر می‌شود؟ حجاب را می‌توان در حجاب نگاه، حجاب گفتار، حجاب رفتار، حجاب فیزیکی بدن و حجاب قلب تفسیر کرد. در مواجهه با شرایطی جدید مثل فضای مجازی، عدم توجه به ابعاد دیگر حجاب سر باز می‌کند و معضلات تازه‌ای را به وجود می‌آورد. آیا صحبت‌هایی که رد و بدل می‌شود، تصاویری که دیده می‌شود، واکنش‌هایی که صورت می‌گیرد و خلاصه هر عمل و عکس‌العملی که دو جنس مخالف در اینترنت به صورت زنده یا جز آن در قبال هم انجام می‌دهند، ق...
17 شهريور 1392

من چادريم وآزاد

-         از آرایش و ور رفتن های بیهوده ، آزادم . -         از مد های آنچنانی ،آزادم. -         از نگاه های آن جوری و خطراتش، آزادم. -         از انحرافات جنسی، آزادم. -         به جای روابط جنسی ،ازدواج می کنم ،از گناهی بزرگ ،آزادم. -         از عقده بودن ،آزادم. (به دنبال محبت در کوچه و بازار نیستم .) -         به جای انتخاب زندگی ماهواره ای ،زندگی با بهترین سلیقه ام دارم و در سلیقه وانتخابم ، آزادم -         از سوژه بودن در روزهای خاص(مثل رای گیری و انتخابات و...)برای رسانه ها ،آزادم! -         برای جلب رضای خدا، آزادم. -         وتنها از حمایت خانواده ام ،آزاد نیستم! البته می توان هم چادری بود و هم ...(درموارد بالا،غرق شد !) ...
17 شهريور 1392

خوشــــگله! چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟

بسم الله الرحمن الرحيم خوشــــگله! چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟ خانوووووووم… شــماره بدم؟ خانوم خوشــــــگله! برسونمت؟ خوشــــگله! چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟ این‌ها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می‌شنید! بیچــاره اصلاً اهل این حرف‌ها نبود… این قضیه به شدت آزارش می‌داد. تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگی‌اش بازگردد. روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت… شـاید می‌خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی…! دخترک وارد حیاط امامزاده شد… خسته… انگار فقط آمد...
17 شهريور 1392

آقا اجازه هست خانمتون رو نگاه کنم.....

بسم الله الرحمن الرحیم آقا اجازه هست خانمتون رو نگاه کنم..... جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت :  ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟ مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری گ... می خوری تو و هفت جد آبادت … خجالت نمی کشی؟ … جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد...
17 شهريور 1392

بالاترازسیاهی،رنگی نیست

  تموم رنگهای دنیاروسیاه میشوند...   وقتی سیاهیِ چادرم،قَدعَلَم میکند!   چه خوب میدانستندقدیمی ترهاکه:   """"بالاترازسیاهی،رنگی نیست"""   لبــآس "قــرمــز"میـــپوشــیــد   تـــاخــودش رادردلِ دیگران،جاکند!   امـــانمیــدانسـت   بــااین کـــارهاخـــودش رادردلِ شیــطــان جــامیــکنــد!   ...
17 شهريور 1392